هرگز نمیشد باورم این برف پیری بر سرم
هرگز نمیشد باورم این برف پیری بر سرم
سنگین نشیند چنین…
من بودم و دل بود و می آواز من آوای نی
هر گوشه میزد طنین…
اکنون منم حیران
زِ عُمر رفته سرگردان، اِی خدای من…
با این تن خسته هزاران ناله
بِنشسته در صدای من…
اِی عشق نافرجام من رفتی کجا؟؟
اِی آرزوی خام من رفتی کجا؟
آن دوره آشفتگی های تو کو
اِی عُمر نا آرام من رفتی کجا…
تو بخوان شب همه شب برایم
اِی مُرغ سحر…
که دل خسته من در آمد، از سینه به در
تو سبُک بالی و من اسیر…
بِشکسته پرم
تو پُر از شوری و من زِ عالمی خسته ترم…
تو بخوان تو بخوان
به گوش اهل جهان که خبر شود…
از شتاب این کاروان
هرگز نمیشد باورم این برف پیری بر سرم
سنگین نشیند چنین…
من بودم و دل بود و می آواز من آوای نی
هر گوشه میزد طنین…
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 17:43 توسط ehsan
|